از دوران نوجوانی میگفتند : شما باید بروید سربازی تا مرد شوید !
بعد از اینکه از سربازی برگشتیم گفتند : شما باید آن زمانی که ما رفتیم سربازی میرفتید سربازی تا مرد شوید !
و ما هنوز نمیدانیم باید چه کار کنیم تا قبولمان کنند که مرد شدیم !!
از دوران نوجوانی میگفتند : شما باید بروید سربازی تا مرد شوید !
بعد از اینکه از سربازی برگشتیم گفتند : شما باید آن زمانی که ما رفتیم سربازی میرفتید سربازی تا مرد شوید !
و ما هنوز نمیدانیم باید چه کار کنیم تا قبولمان کنند که مرد شدیم !!
زندگی همینطور است؛
هیچوقت گزینههای هیچکدام ، سؤال بعدی ، صرفنظر کردن و یا انصراف، در کار نیست.
نشسته بود وسط زمینِ خشکِ رودخانه و با بیلچهی کوچکاش زمین را میکند، خورشید درست وسطِ آسمان بود و با قدرت تمام میخواست یک روز گرم اواسط مرداد ماه را به آدم تفهیم کند. از گرما کلافه شده بودم و زیر سایهی درختِ بِنهای که هنوز سبز بود روی تخته سنگی نشسته بودم و نگاهاش میکردم. با جدیتی معصومانه زمین را میکند و یکی از آن لاکهای لاکپشتهایی که مرده بودند و خالی شده بودن را توی چاله میگذاشت و رویاش را با خاک و ماسه میپوشاند، بعد بلند میشد خودش را میتکاند، به دور دست، به جایی که دو کوه سنگی به هم میرسیدند نگاه میکرد، جایی که آب رودخانهای که سالیان دراز اینجا در جریان بود شکافی عمیق ایجاد کرده بود، بعد خم میشد و بیلچهاش را برمیداشت و میرفت سراغ لاکِ بعدی. تمام صبح را به همین کار مشغول بود، و انگار که تمام نمیشدند این لاکهای خشک و خالی، انگار لاکپشتها نمیدانم از کجا آمده بودند آنجا تا خودکُشیِ دستهجمعی کنند، هیچ زمانی از دِه را به یاد نمیآوردم که لاکپشت در آن باشد، آن هم این همه، نمیشد شماردشان آنقدر زیاد بودند. کوچک و بزرگ، و همه خالی، انگار که باقیماندهی موجوداتی باشند که سالیانِ خیلی خیلی دور مرده باشند و این تنها یادگار آنها بوده برای ما.
جوری که صدایام را بشنود فریاد زدم « هِی مَندَلی، لاقل همینطور که کار میکنی حرف بزن » همانطور که مشغول کندنِ چالهی جدیدی بود برگشت و نگاهی کرد و دوباره سرش را پایین انداخت.
از روی تخته سنگ بلند شدم، آسمانِ بی رنگ و روی ظهر را نگاه کردم، آسمانی که انگار آنقدر آفتاب خورده بود، آنقدر باران ندیده بود رنگاش پریده باشد. هیچ حسی را در آدم زنده نمیکرد به جز خشکی، بیآبی، تشنگی و مرگ و مرگی که انگار نمیخواست حتی دست از سرِ این شنها و ماسهها و این لاکهای تو خالی بردارد. حتی نمیشد یک علف خشک و پوسیده پیدا کرد، انگار که همه چیز نابود شده بود. مانده بود همین یک درختِ بِنهی پیر و چند درخت نیمهجان کنار چشمهی نیمه خشکِ دِه. خم شدم یکی از لاکها را برداشتم و همانطور که در دستام با آن بازی میکردم به سمت مَندلی رفتم. چه باید میگفتم، اصلاً چه چیزِ گفتنیای وجود داشت؟
: میدونی، فکر میکردم میام اینجا و کسی نخواهد بود و برخواهم گشت، اما این همه اومدم و وقتی دیدم هنوز اینجایی و با این همه خشکی دست و پنجه میکنه بیشتر ناراحت شدم، این همه سال!؟
- به تو خُردهای نیست محمود، تو برنده شدهای، ناراحتِ من نباش، من تو دنیا بازنده شدم، اما برای خودم برندهام، برندهی این همه زمین خشک و بی آب و علفی که هیچ کس حاضر به برنده شدنشان نیست
: چرا؟ موندی اینجا که چی؟ تک و تنها؟ اینجا آدم نمیمیره، اینجا وسطِ این برهوت آدم زنده زنده میپوسه.
بیلچهاش را کنار گذاشت و نشست روی زمین و دستاش را روی پیشانیاش نقابِ چشمهایاش کرد چشم دوخت به من. حتی نمیشد به اینکه به این خورشید کشنده نه بخشنده نگاه کرد فکر کرد، چه برسد آدم به سرش بزند و به آن خیره شود. نشستام روبهرویاش تا بتوانام بعد از بیست و چهار ساعت از نزدیک ببینماش. تا به حال چروکهایی به این عمیقی رو صورتِ هیچکس ندیده بودم، انگار که اصلاً پیر به دنیا آمده بود. صورتاش آنقدر زیر این آفتاب سوخته بود که انگار دیگر هیچ سلول زندهای در آن نبود. چشمهایاش خستگیِ این همه سال را به راحتی نشان میداد و به راحتی میشد از چهرهاش خواند که « من اینجا زندگی نکردهام، من اینجا مردهام، و حالا تو، محمود عزیزم، برادر، آمدهای اینجا که تسلای خاطرم باشی یا بار سنگینِ عذابِ وحدانات را سبک کنی؟ آمدهای ببینی که لیلا چطور صبح تا شب مینشیند رو به دیوار و کفگیر در قابلمهی خالی میگرداند؟ یا آمدهای رضا را به یاد بیآوری که الآن یک ماه است که دوباره تو این کویر خشک غیب شده است؟ آمدهای خاطراتات را زنده کنی یا فقط آمدهای سر قبر این همه آدم مرده بایستی و نگاه کنی که زندگی چقدر تلخ بود؟ یا آمدهای به من بگویی مندلی چرا تو با این همه آدم که از اینجا رفتنند نیامدی پس؟ چرا؟ »
به راحتی میتوانستم از نگاهاش بخوانم، و واقعاً اگر این چشمهای خسته و این چروکهای عمیق لب باز میکردند من چه داشتم که پاسخ دهم؟ بگویم « آمده بودم مطمئن شوم هیچکس اینجا نیست، اما بود!؟ بگویم آمده بودم ببینم همه مردهاند، ولی نبود؟ بگویم آمده بودم که دست بکشم روی این خاک و بگویم این خشت و گلِ خانهی کودکیهای من است؟ »
- چرا نمیماندم؟
: نگاه کن، دَه سال است اینجا یک قطره باران نیامده، به چه امیدی؟
- میدونی محمود، سالار که رفت، آخرین نفر بود؛ گفت « مندلی باور کن یک روز میرسد که هیچکس نمیماند اینجا که تو را بگذارد زیر خاک » من نرفتم، صبر کردم تا بارون بیاد، میخواستم آب بندِ مزرعه رو من درست کنم و آب بندازم توی دِه.
: چقدر نشستی؟ چقدر به این افقِ تکراری چشم دوختی؟ بارون؟ اینجا حتی اگه بارون هم بیاد خاک اونقدر تشنهس که همه رو میکشه، اینجا چیزی شبیه جهنمه، هیچی نیست.
- هست، لاقل تا من هستم اینجا نمیشه گفت هیچی نیست. من موندم که این دِه خالی نباشه.
: اما خالی نباشه که چی؟ خالی بودن و نبودن اینجا فرقی هم داره؟
دستاش رو از پشت ستون کرد و خودش را روی آنها سوار کرد. چشمهایاش انگار با سماجتِ عجیبی به دنبال چیزی در دور دست میگشت، نمیشد ردِ نگاهاش را گرفت، شبیهِ قطبنمایی بود که نمیتوانست شمالاش را پیدا کند، آدم را گیج میکرد و به صرافت میانداخت که تعقیباش کند. جوری به اطراف نگاه میکرد که انگار همه چیز را به مبارزه میطلبید. همانطور که صورتاش سمت من بود به دوردست خیره شده بود، خوب میتوانستم احساس کنم که اصلاً در قید و بند زمان و مکانی که در آن هست نیست، در دنیای خودش بود، دنیایی که شاید باران میبارید، آب بند را درست میکرد، مزرعه را کِرت بندی میکرد، زیر سایهی درخت مینشست، بیلاش را میگذاشت کنار جوی آب و همانطور که چای داغ را از استکان کمر باریک هورت می کشید مزرعه را نگاه میکرد که چه سبز شده.
تا به حال چشمهایی ندیده بودم که اینگونه به دنبال چیزی حیران باشند. هرطور که سعی میکردم به خودم بقبولانام اینجا تمام شده نمیتوانستم و از طرفی هم نمیتوانستم حضور این ادمها که انگار دیگر زندگی را فقط برای مُردن ادامه میدهند باور کنم. آدمهایی که با درک اینکه اینجا فقط مرگ است که در میرسد مانده بودند و برای هیچ، و فقط با رؤیای اینکه اینجا روزگاری زمینی بود که مردم آب را به میانِ مزرعههایشان میکشاندند و همه جا را سبز میکردن وسطِ این کویر داغ زنده بودند. با رؤیای اینکه، شاید یک روز اینجا دوباره باران ببارد.
- من اگر زندهام، برای این است که لیلا را بگذارم زیرِ خاک، رضا هم که میدانم دیگه نمیاد، همیشه یک هفته بیشتر نمیشد که ناپدید میشد ولی حالا یک ماه بیشتر است، مطمئنم یا جایی بهتر پیدا کرده یا روی خاکِ داغ افتاده و دیگه بلند نشده
حس میکردم آنقدر مستأصل شدهام که حتی نمیتوانم تکان بخورم. فقط نگاهاش میکردم. چشمهایاش انگار که میخواستند گریه کنند، زار بزند ولی انگار خشک شده باشند، حتی چشمهایاش هم خشک شده بودند در این سالهای بیباران، در این سالهای مرگ و میر.
- میبینی محمود، باورت میشود، اینجا همان دِهِ خودمان است، اما نمیدونم چه شد، شاید هرچیزی بالاخره دورهای داشته باشد، نمی دونم، شاید دورهی آباد بودن اینجا هم تمام شده باشد، شاید دورهی ما تمام شده بود، همان چند نفری که از اینجا رفتند، خبر داری که، هرکدام یک جوری مردند. تا وقتی سالار اینجا بود هنوز بعضیها میآمدند، انگار بعد از سالار دورهی من هم تمام شد، لیلا که خیلی سال است تمام شده است. یک روح سرگردان شده.
بلند شدم، دستام را دراز کردم به سمتاش، دستام راگرفت و بلند شد، ایستاد روبه روی من، تو چشمهایاش نگاه می کردم و میخواندم که به التماس میخواهد چیزی بگوید و نمیتواند، انگار که دو دل باشد.
- محمود، برو، اینجا موندن، بین این همه خاک که بوی جسدهایی رو میده که بخاطرش مردهان برای زندههایی مثل تو فایده نداره. برو، سعی کن هیچ چیز هم به یادت نیاد
: مندلی…
- ولی محمود، اگر یک وقت یادت اومد، که اینجا، یک روزی زندگیای جریان داشته، دِهی بوده که مردماش زنده بودن، بیا و به اینجا سر بزن، شاید دوباره آبی باشد که بشه کشید توی مزرعه. شاید…
صورتاش مچاله شده بود، انگار که تمام تواناش رو گذاشته بود که گریه کند، و اون چند قطره اشک، روی چروکهای صورتاش، کنارِ دماغِ بزرگی که توی صورتی به اون پیری و مچالهای خودنمایی میکرد.
صورتاش رو با دو دست گرفتم و جوری سعی کردم ببوسماش که قطرههای اشکی که از اعماقِ وجودش جوشیده بود را با لبهایام لمس کنم و حتی ببلعام.
صورتاش را که وِل کردم، نگاهام کرد و آرام گفت : « محمود، برو »
برای اخرین بار نگاهاش کردم و سعی کردم تمام جزئیات آن صورت را به خاطر بسپارم، و بعد برگشتم به سمت همان درختِ بِنه تا از آنجا به دِه بروم. زیر درخت یک لاک بود که انگار از آفتاب در امان مانده بود و هنوز برقی روی سطحِ سختاش بود، برگشتم به همانجایی که او نشسته بود و دوباره چاله میکند نگاه کردم و فریاد زدم « من یکی از اینها را میبرم » سرش را بلند کرد و بعد برایام دست تکان و داد و دوباره مشغول کندن زمین شد.
به دِه که رسیدم میخواستم برای آخرین بار لیلا را ببینم ولی نمیخواستم صورت مندلی را فراموش کنم، چهرهای که تمام تلاشام را کرده بودم برای آخرین بار با تمام جزئیات به خاطر بسپارم. سوار ماشین شدم، لاکی را که با خودم برداشته بودم روی صندلی شاگرد گذاشتم . ماشین را روشن کردم و زیر گرمای شکستهی یک روزِ کویری وارد همان جادهای شدم که هفتاد و دوساعت قبل از همان جاده آمده بودم و دِه سال قبل با همان جاده رفته بودم.
رانندگان گرامی،
درست است که خط عابرپیاده افقی است اما عابر پیاد باید به صورت عمودی از آن عبور کند !
لطف کنید پایتان را از روی پدال گاز بردارید و از روی عابران پیاده عبور نفرمایید !
تاکسیرانهای عزیز، مسافرکشانِ گرامی، اصولاً مسافر برای سوار کردن است نه کُشتن !
این دنیای واقعیاست نه بازی GTA !
: میدانی!؟ دنیا خیلی واقعی است، زیاد از حد واقعی است، و بیرحمانه واقعی است، خالی از هر رؤیایی که دنبالاش باشی. خشک و عصبی و جدی.
: من تظاهر کردم، برای چندمین بار؟ من برای چندمین بار تلاش کردم که تظاهر کنم که واقعی هستم، تلاش کردم که بیرحمانه رؤیاهای تلخ و شیرین خودم را لِه کنم، تظاهر کردم که دارم واقعی میشوم. برای چندمین بار؟ شکست خوردم! چقدر طول کشید؟
: انگار که با چنگ و دندان بخواهی خودت را به چیزی که برای تو نیست بچسبانی، انگار بخواهی با چسبِ چوب کاغذ را به آهن بچسبانی! واقعیتِ تلخ! واقعیتِ بیرحم اما این است که نه! نه تو برای آن واقعیتِ انکار ناپذیرِ چشمهایی هستی که نمیتوانند رؤیای تو را باور کنند و نه انها برای دنیای تو ساخته شدهاند که بخواهی خیلی نزدیکشان بمانی.
: بالاخره یک جایی یک اتفاقی میافتد، نمیشود. همه چیز از هم میپاشد، و این تو هستی که باید برگردی، دستهایات را بگذاری روی سرت و عقب عقب بروی بیرون از صحنه.
: من؟ نه! من نمیخواهم خودم را به واقعیتِ بیرحمِ این دنیای خشک و عصبی بفروشم. بفروشم که چه شود؟ من با این رؤیاها زندگی میکنم، با این رؤیاها است که میتوانم بنویسم، بخوانم، بنوازم، عاشق بشوم، زندگی کنم و زندگی کنم و زندگی کنم.
: اگر ننویسم چه کنم؟ اگر نتوانم یک روز بنوسم؟ آن روز چه کار دیگری باید بکنم؟ چه کار دیگری میتوانم بکنم؟ اگر یک روز دیگر نتوانم بخوانم؟ نتوانم بنوازم؟ نه! نه!
: زندگی؟ مثلِ یک لوپِ مسخره از خودم و تصویرِ خودم.
: دوست داشتم خودم را بکشم بیرون. دوست داشتم نه غیر از این، که کمی جور دیگری باشم.
: نه نمیتوانم دست بکشم از همهی اینها. دوست دارم همین مردِ رؤیایی باشم و درعوض بتوانم بنویسم و بخوانم و بنوازم. لاقل همه آن چیزهایی که برای من است و من برای انها بوجود امدهام را از دست ندادهام.
: خواه و نا خواه زندگی واقعی است. اما این درون من است که چنین است. این درون تو است که با زندگی فرق دارد.
: نه! فکر میکنم نمیتوان خیلی زیاد تظاهر کرد به چیزی. یا شکل آن میشوی یا دوباره برمیگردی به شکل سابقات.
: من متعلق به این همه جمعیتِ شلوغ نیستم. نمیتوانم تحمل کنم. مجبور میشوم یک دفعه بکشم کنار. غیب میشوم. و میدانی! یک دفعه نا پدید میشوم و انگار که اصلاً وجود نداشتهام. نمیتوانم همه این واقعیاتِ بیرحم را تحمل کنم. سخت است. من روحام ضعیفتر از این حد است.
: خستهام؛ دنیا دورِ سرم میچرخد. من یک نیمهی رؤیایی هستم. یک نیمهی واقعی میخواهم؛
جنگِ بدی در گرفته است؛
شجاعتام با یک ارتش قوی
ایستاده مقابل محتاط گریام
و از ان طرف احساساتام
در مقابل عقلام
مبارزهی زیرزمینی راه انداختهاند؛
نمیدانم باید بگویم
یا باید صبر کنم!
باید عاقل باشم
یا باید عاشق باشم!
جنگِ بدی است
همه افتادهاند به جان یکدیگر
همینطور که نشسته بودم پشت لپتاپ از یکی از دوستانام ایمیلی به دستم رسید با موضوع » دو کرهی ماه «. احتمالاً همین ایمیل یا نمونههایی مشابه در این روزها به دستتان رسیده است.
پنجم شهریور کرهی مریخ به بالاترین حد درخشش خود خواهد رسید و در آسمان شب با چشم غیر مسلح میتوان ۲ ماه را مشاهده کرد !!!
در نگاه اول ایمیل خیلی ساده است و فقط قصد اطلاعرسانی دارد. اما اگر کمی کنجکاو باشید و بقول متن ایمیل نخواهید این پدیده را که تا ۱۲۰۰ سال دیگر تکرار نخواهد شد را از دست ندهید و از نجوم هم اطلاع کافی نداشته باشید و فاصله مریخ و زمین و ماه را هم ندانید و یک سرچ ساده در گوگل بکنید برای بدست آوردن اطلاعاتی دربارهی موقعیت مناسب برای رصد کردن این پدیده به نتایج خوبی خواهید رسید : من این واژهها را گوگل کردم ۵ شهریور مریخ
و با باز کردن اولین لینک با چنین توضیحی روبرو خواهید شد :
واقعیت این است که مریخ در شامگاه ۵ شهریور در زیر افق قرار دارد و طلوع آن ساعت ۱۰:۰۴ صبح روز بعد و بعد از طلوع خورشید است و ۹ شب هم غروب می کند بدین ترتیب تمام مدت تحت تاثیر درخشش خورشید قرار دارد و اصلا در آسمان شب دیده نمی شود که بخواهد به اندازه ماه باشد یا هر اندازه دیگری. اگرچه اگر مریخ در شب هم قابل رویت می بود به هیچ وجه چنین اندازه ای نمی داشت.
و در ادامه
همه داستان با سال ۲۰۰۳ باز می گردد. در آن سال مریخ به نزدیکترین فاصله اش با زمین می رسید. در شب ۵ شهریور آن سال مریخ در نزدیک ترین فاصله خود در یک بازه زمانی ۶۰ هزار ساله نسبت به زمین قرار داشت و تنها ۵۶ میلیون کیلومتر با زمین فاصله می گرفت (مقایسه کنید با ۲۵۰ میلیون کیلومتر امسال) اگرچه آن سال هم اتفاق خاصی نمی افتاد اما خیلی ها به واسطه رکورد ۶۰ میلیون سال شب های مریخ را برگزار کردند.
.
.
.
در ایمیلی که علاقمندان در پیش از این برنامه به هم می زدند تا یکدیگر را نسبت به این رویداد آگاه کنند یک خط توضیح اضافه وجود داشت که شاید ریشه همه این داستان ها در سال های بعد دشد . و آن اینکه اگر تلسکوپ مناسبی در اختیار داشته باشید و با بزرگنمایی ۷۵ برابر به آن نگاه کنید قطر ظاهری در تصویر بزرگ شده به اندازه ماه خواهد بود . این جمله را افرادی که کلید فوروارد را فشار می دادند بدین ترتیب ساده کردند که در آن شب ماه به اندازه مریخ در آسمان دیده می شود! و این گونه بود که مصیبت آغاز شد.
بدین ترتیب مطمئن باشید نه این ۵ شهریور و نه هیچ تاریخ دیگری – مگر فاجعه ای عظیم در منظومه شمسی رخ دهد و مدار مریخ تغییر کرده و به سمت ما کشیده شود – مریخ به اندازه ماه کامل در آسمان ما دیده نخواهد شد.
اما داستان مریخ نکته دیگری هم دارد و آن اینکه در عصر پر شتاب اینترنت و جریان سیال اطلاعات ، الزاما همه اطلاعات درست نیستند. لطفا وقتی ایمیلی دریافت می کنید پیش از فورارد آ نبه دیگران چند ثانیه فکر کنید و ببینید چقدر ممکن است این داستان واقعی باشد! اگر اندکی شک کردید کمی تحقیق کنید و بعد دکمه ارسال مجدد برای همه دوستان را فشار دهید. بدین ترتیب می توانید از وقوع یک شایعه در جامعه جلوگیری کنید.
* تآکیدها از من
اما کمی دقیقتر به این مسئله نگاه کنیم ! چندمین بار است چنین شایعاتی توسط فوروارد کنندههای ایمیل فقط ظرف چند روز در جامعه پخش میشود. یکی از اولین ایمیلهای اینگونه شایعات را که یادم هست داستان همان دختری بود که در دانمارک قرأنی که مادرش میخوانده بود را پاره کرده بود و مسخ شده بود و بعد معلوم شد که همهی آن عکسها مربوط به یک نمایشگاه بوده و افرادی با دیدن آنها سریع داستانی از خودشان درآورده بودند و پخش کرده بودند و عدهای هم برای عقب نماندن از قافله سریع دکمههای فوروارد را فشار داده بودند.
حتی در همین یک سال گذشته چقدر اخبار دروغ و شایعات دور از عقل درباره حواث بعد از انتخابات و درگیریها و زندانیها توسط همین دکمهی کوچکِ فوروارد در جامعه پخش شد که باعث گرفتاریهایی هم برای بعضی از افراد شد.
دوستان، باور بفرمایید شما از هیچ چیز عقب نمیمانید اگر چند دقیقه وقت بگذارید و چند کلمه را در اینترنت جستجو کنید و بعد آن دکمهی کوچک و دوست داشتنیِ فوروارد را فشار دهید.
- اونا فقط یه مشت سربازِ بخت برگشتهی بدبخت مثل خودمونان
سرزمینِ ما
سرزمینِ آشتی نبود
سرزمینِ جنگ بود و خون
ارثِ پدرانمان
شمشیرهای آب دیده
و یادگارِ مادرانمان
اشکهای تلخ
سرزمینِ ما
سرزمینِ جنگ بود
و خون